صدای شنیده نشده یک فریاد
نویسنده: مریم مقدم
زمان مطالعه:4 دقیقه

صدای شنیده نشده یک فریاد
مریم مقدم
صدای شنیده نشده یک فریاد
نویسنده: مریم مقدم
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]4 دقیقه
من معمولاً آن چیزی نیستم که دیده میشود. این را از روی شکایت و ژست و پٌز نمیگویم؛ فقط واقعیتی است که سالهاست با آن راه آمدهام و همراه من است. آدم آرامی به نظر میآیم، محافظهکار و معمولا کمحرف، قابل پیشبینی، از آنهایی که اگر در جمع ساکت بمانند کسی نگرانشان نمیشود، چون سکوتشان طبیعی به نظر میرسد، انگار از اول همینطور ساخته شدهاند؛ البته این بخشی از وجود من است. اما از نظر من درباره خیلی از افراد از جمله خودم این رُخ ماجراست؛ چیزی که راحت دیده میشود و اکثرا راحت هم پذیرفته میشود. احتمالا یک نقطهی امن بین تمام اتفاقات یا یک کشمکش و بحث درونی برای حرفزدن بیشتر در جمع و شکستن سکوت.
اما این تصویر، کامل نیست. بیشتر شبیه شمایلی است که از دور دیده میشود، وقتی هنوز نزدیک نشدهای و نفهمیدهای که پشت این آرامش، حجم زیادی از حرفهای گفتهنشده جمع شده که فقط راه بیرون آمدنشان را بلد نیستند و یا نباید بیرون بیایند. البته نگفته نماند که خیلی اوقات واقعا حرفی هم برای گفتن ندارم و همه چیز ساکت میشود.
وقتی حرف میزنم، معمولا زیاد توضیح میدهم، جور دیگری تکرارش میکنم، مثال میآورم و البته دستهایم را تکان میدهم، نه برای اینکه مطمئن شوم طرف مقابلم میفهمد، بلکه برای اینکه خودم بفهمم دقیقاً دارم چه میگویم. انگار خیلی اوقات فکر کردنم از ذهنم شروع نمیشود، از بدنم شروع میشود، و اگر بدنم ساکت بماند، صدا هم گیر میکند (شاید باید ایتالیا به دنیا میاومدم). انگار در ذهنم نقشه راه حرفزدنم را با دستهایم میکشم.
بااینهمه، فریادزدن برایم همیشه سخت بوده است. نه بهخاطر نداشتن استرس یا خشم یا حرف، بلکه چون فریاد یعنی بیرونریختن یکدفعه و بیواسطهی همهچیز و من هیچوقت در این کار راحت نبودهام. همیشه یک مکث هست، یک تردید و یا یک فکر اضافه که میپرسد خب بعدش چه میشود، و همین کافی است که صدا به عقب برگردد و همهچیز تمام شود.
برای همین سکوت من انتخاب سادهای نبوده؛ بیشتر شبیه نتیجهی یک محاسبهی طولانی با خودم است. اینکه کِی بگویم و کی نگویم، کِی نگه دارم، کِی بگذارم بماند و رد شوم. سکوت برای من خالی نیست، پر است از چیزهایی که هنوز شکل نگرفتهاند، یا شکل گرفتهاند اما جرأت بیرونآمدن ندارند.
اینجاست که گرافیک وارد زندگی من میشود، در واقع من انتخاب کردم که وارد دنیای گرافیک شوم. بهعنوان جایی که گاهی میتوانم بدون اینهمه فکر و مکث، بدون اینهمه حسابوکتاب، چیزی را بیرون بریزم. هنگام طراحی، دستهایم جلوتر از ذهنم حرکت میکنند انگار عجله دارند، رنگها زودتر از کلمهها تصمیم میگیرند چه چیزی را برسانند و تناسبات کادر و زاویه، احساسات را منتقل میکند. حتی فونت هم چیزی برای گفتن دارد. انگار تصویر نهایی باید جبران تمام چیزهایی را بکند که گاهی در حرفزدن از آن عقب کشیدهام. البته یک سری نقاط و خطوط طلایی برای واضحتربودن و حتی حاشیه امن هم داریم.
پوستر برای من شبیه لحظهای است که بالاخره میشود فریاد زد، اما نه با صدا، با دیدن و خلقکردن. صدایش شنیده نمیشود اما دیده میشود. فکر میکنم برای همه طراحان گرافیک و هنرمندان همین است. با کارشان حرف میزنند؛ حتی اگر حرفی نباشد مهارتشان هست. در پوستر حتی میشود با فضای خالی و سفید کار، هم سکوت کرد، هم فریاد زد و پیامی را رساند؛ شاید بخش جالب کار همین دوگانگی همیشگی است. دهانی که باز است، کلماتی که بیرون میریزند، رنگی که اجازه نمیدهد بیتفاوت رد شوی، همهی اینها چیزهایی هستند که اگر قرار بود خودم انجامشان بدهم، احتمالاً دستکم میگرفتم یا نصفهنیمه رهایشان میکردم. مثل خیلی چیزهای دیگهای که نیمهکاره رهایشان کردم و در گوشهای از ذهنم خاك میخورند.
این پوستر را خیلی اتفاقی پیدا کردم، بیشتر از آنکه صدای تصویر را بشنوم، فاصلهی خودم را با آن میبینم؛ فاصلهی کسی که آرام ایستاده و به چیزی نگاه میکند که دارد کاری را انجام میدهد که گاهی بلد نیست. شاید همین فاصله برایم مهم است، چون فهمیدم فریاد همیشه از دهان نمیآید، گاهی از جایی بیرون میزند که امنتر است؛ حداقل در بعضی کارها. یاد پوستر دفاع پایاننامهام افتادم، قانون بود که برای روز دفاع خودمان، پوستر طراحی کنیم. خوشحال بودم؛ انگار از یک کار بزرگ آزاد شدهام. برای همین عکس خودم را گذاشتم در نقطهای طلایی از کادر، درحالیکه از خوشحالی میپریدم و مستقیم به دوربین نگاه میکردم. استادم به من گفت، این عکس خیلی به خودت نزدیک است. احتمالا من را شناخته بود.
درهرصورت من هنوز هم آدم آرامی هستم، هنوز هم اکثرا زیاد توضیح میدهم، هنوز هم دستهایم موقع حرفزدن جلوتر از جملهها حرکت میکنند، اما حالا دقیقا میدانم اگر بعضی صداها از من بیرون نمیآیند، به این معنی نیست که وجود ندارند. فقط مسیر دیگری برای دیدهشدن پیدا کردهاند. حالا اگر آدم خیلی وقتها هم حرفی برای گفتن نداشته باشد مگر چه میشود؟ خب ندارد. همین!

مریم مقدم
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
